شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست....
بعد عمری
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو رو کرده
دوباره تو آره خوده خوده تو تویی که یه بهونه یی واسه همه ی دلتنگی ها و نوشته
هام تویی که واسه منه
بی کس همه کسی تویی که قد تموم ستاره ها
ا قد تموم گل های میخک و بنفشه قد گل رزهای زرد و قرمز قدعمر نوح قده ...
قده....(به اندازه ای که اندازه نداره)واسم عزیزو مهربونی مهربونم
دوباره من دوباره سلا م نا تموم یک تنها دوباره حرف های تکراری و تمناهای بیجا. مهربونم زبونه خستم
باز هوای گفتن داره و دل شکستم هوای
گریستن....
خودکارم رواز ابر پر مي کنم و واست از بارون مي نويسم
خستم مهربون خسته ی خسته انگار هزار ساله پلک رو هم نذاشتم سنگینیه صد تا کوه و رو شونه هام حس
می کنم اونقدر خستم که حتی اسمه خودمم
یادم رفته من یادم رفته اولین بار کدوم گل رو بوییدم
من ...من شکل اون سنجاقکیو که تو کوچه ی بچگی بوسیدم یادم رفته من یادم نیست اولین بار کی خندیدم؟
چرا خندیدم ؟
آره .من خیلی چیزهارو یادم رفته درسته ولی من گرمیه آغوش پرمهرتو رو لالایی های شبونتو دستای
مهربونتو خیلی خوب یادمه و هیچ وقت نمی تونم فراموششون کنم
هیچ وقت اگه هم بعضی وقت ها یهو دستمو از تو دست می کشم بیرون و هواسم
بهت نیست فکر نکنی فراموشت
کردم ها!! یه وقت تنهام نذاری ها خدا!!
اگه من از پیش تو برم تو رو فراموش کنم تو بهتر از من زیاد داری ولی اگه تو منو تنها بذاری من که جز تو
مهربونی ندارم.
دلم می سوزه؟
نه دلم درد می کنه؟
نه دلم گرفته از دست درختایی که بی من سبز شدن از دست خودم
.از دست تو؟!!!؟نه از دست تونه تو تنها دلگرمیه منی تو یکی یدونه ی منی
من از این فاصله ها دلگیرم.............................
آره من خستم نه اونقدر که نتونم تورودوست داشته باشم اصلا من این خستگی رو دوست دارم آخه حس
میکنم این خستگی خستگی نیست بی تابی و بهونه گیریه دلمه
که همش واسه تو بونه می گیره....
دوستت دارم قده...قده....قده مهربونیت
حرف آخر :تو همونیی که من می خوام کمک کن تا منم همونی بشم که تو می خوای..............
به قول یه آدم خوش قلب: ( خلوت بی تو صفا نداره ).
راستی مهربونم این جاده های سردو خاکی خیال تموم شدن ندارن!!!؟؟؟...
بارون

گفتم دلم میخواد توی برفا قدم بزنیم،
گفت : قدم زدن تو ی بارونو بیشتردوس دارم..
توی برف رد پاهات جا میمونه...
عابرای دیگه میفهمن از کجااومدی...کجا میری
اما بارون باوفاست...آدمو لو نمیده.هروقت خواستی تنها باشی...گم بشی...بری تا اخر دنیا...
توی بارون برو.
خندیدم...
انگار یادش رفته بود...
حال وهوای دلم بارونی بود اونروزی که اولین قدماشو توی قلبم برداشت...اما ردپاهاشو تا اخر دنیا واسم جاگذاشت...
بارون باوفاست...
قدمای اون باوفاتر........

سلام به همه دوستای مهربونم... میدونم که خیلی دیر اومدم ولی مهم اینه که اومدم...
آخه تو یه وب
دیگه با دوست عزیزم زهره مشغول به کارم (قدرت ذهن).
اما حالا میخوام از دوستای مهربونم که خیلی برام زحمت کشیدن و تولدمو به نحو زیبایی تو زینب جان تولدت مبارک تبریک گفتن و
منو خیلی غافلگیر کردن تشکر کنم...
زهره جان خواهر خوبم٬ به پاس تمام زحمت هایی که کشیدی این شاخه گل و تقدیمت میکنم![]()
از ثریا جون آبجی گلم
٬ دختر بابایی ناز٬ داداش احمدم(این بوسم برای تو
).. زهره سیب بخور...
عروسک خدای عزیز
از ساغر عزیز که خیلی دوست داشتنیه و علی آقای گرامی که خیلی به من لطف دارن...
و از تمامی دوستانی که اومدن و با تبریکاشون منو شرمنده کردن...
خیلی دوستتون دارم..![]()
عید مبعث
روزگاری بود میوه اش فتنه؛ خوراکش مردار؛ زندگی اش آلوده، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازیانه ستم عاطفه را از چهره ها می سترد. تاریکی در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه در خاک سرد زنده به گور می شدند و در این هنگام بود که محمد (ص) برچکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید.
ندايي که وی را به نام مي خواند و بشارت مي داد که از سوي خالق جهان به شرف نبوت شرافت يافته، تا انسان هاي سرگشته در تاريکي هاي جهل را به روشنايي و نور راهبر شود . و اين آغازي است بر رنج هاي بي شمار مردي که تا آن زمان محمد امين بود و پس از آن شب محمد رسول الله خاتم النبيين(ص) شد .رنج هايي که تنها شانه هاي استوار و ايمان نستوه او توان تحمل آن را داشت، مردي که در تمام کائنات يگانه بود و براين يگانگي ، محبوب پروردگار عالميان شد .
*** عید رسالت و جشن برگزیدگی پیامبر بزرگ اسلام ***
***** حضرت محمد مصطفی (ص) *****
بر شما مبارک باد




سلام دوستای گلم میدونم میخوایید سر به تنم نباشه چون بهتون سر نمیزنم.. ولی قول میدم جبران کنم یه خورده مشکل داشتم که اگه خدا بخواد و حل بشه دیگه برای همیشه مثل قبل میام.. اینا رو هم برای این نوشتن که چند نفر از بچه ها خیلی ازم دلخور بودند...
عیدتون هم مبارک...
پیش به سوی خدا

اعتکاف ...اعتکاف ... یعنی فقط خودمو خدا.
الهی و ربی من لی غیرک
مهمان همیشه
دری همیشه باز به باغ روشنی هستی . و قلبی سر شار از عشق ناب به خدای هستی بخش . اعتکاف معنای حقیقی خوب دیدن و خوب خواستن و خوب ماندن است. اعتکاف معنای حقیقی دل کندن از خواسته های دل و تن و وابستگی هاست . و حریم دل در گرو عشق الهی گذاردن و ذکر الله گفتن با یاقوت های سرخ تسبیح به وقت سبز نیایش . و دریک کلام ، اعتکاف یعنی پیوستن به خوبی ها.و اینک من در پیشگاه تو به اعتکاف نشسته ام و به دامان کرامت دست التجا آویخته ام .

خدای خوب من !
چه بشکوه است با تو بودن ، چه زیباست با تو گفتن و چه عاشقانه می شود کلامم برای تو.
ای صاحب نجواهای عاشقانه !
چه کسی است جز تو شنوای همه ی حرف های ناگفتنی . و کیست چون تو محرم رازهای فاش نشدنی ؟ سینه ام با تو آرام می گیرد و یاس امید ، با طراوت یادت ، در قلب من جوانه می زند . تویی که خوب می شنوی و مرا تسکین می دهی ؛ تنها تو ...
ای حبیب دوست داشتنی ام !
در این هیاهوی پر تلاطم و در این آشفتگی پر تشویش پناه می برم به تو . این چشم مواج من و دستان نوازشگر تو .این بلم شکسته ی قلب من و آن کرانه ی بی کران مهربانی تو .
ای خدای آمرزش و ای خدای غفور !
سیلی از گناهانم را به قطره اشکی می پوشانی و کوهی را به کاهی.

بعد از پنج سال کشمکش و درگیری که قسمت نشد برم امسال مثل اینکه خدا منو طلبیده
...میرم البته تا داخل مسجد نرم بازم باورم نمیشه.قراره با یکی از بچه ها که حتما همتون میشناسیدش برم... آره با زهره قراره برم البته خدا میدونه من این سه روز چه جوری باید تحملش کنم![]()
از شوخی گذشته امسال این زهره مارمولک تموم کارا رو انجام داد و من از همین جا ازش تشکر میکنم
همتون رو هم دعا میکنم فعلا بای تا بعد![]()

بخوان ما را منم پروردگارت از ذره اي ناچيز
صدايم کن مراآموزگار قادر خود راقلم راعلم را من هديه ات کردم بخوان ما را
منم معشوق زيبايت منم نزديک تر از تو به تو
اينک صدايم کن رها کن غير ما را سوي ما باز آ منم پروردگار پاک بي همتا
منم زيبا که زيبا بنده ام را دوست مي دارم تو را در بيکران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم کرد
بساط روزي خود را به من بسپار
من خدايي خوب مي دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکي ، يا خدايي ،
ميهمانم کن که من چشمان اشک آلوده را دوست مي دارم
طلب کن خالق خود را بجو ما را و خواهي يافت
که عاشق مي شوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو آهسته مي گويم : خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاک با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن تکيه کن بر من! قسم بر روز هنگامي که عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور رهايت من نخواهم کرد
بخوان ما را که مي گويد که تو خواندن نمي داني؟
رها کن غير ما را آشتي کن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر کس به جز با ما چه مي گويي؟
و تو بي من چه داري؟ هيچ! بگو با من چه کم داري عزيزم؟ هيچ!
هزاران کهکشان و کوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان دنيايم
که دنيا بي تو چيزي چون تو را کم داشت
نمي خواني چرا ما را؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستي
ببينم من تو را از درگهم راندم ؟؟؟ اگر در روزگار سختي ات خواندي مرا
اما به روزشاديت يک لجظه هم يادم نمي کردي
به رويت بنده من هيچ آوردم؟؟؟ اين منم پروردگار مهربانت
خالقت اينک صدايم کن مرا با قطره اشکي به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات کاري ندارم ليک غوغاي دل بشکسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاکيم آيا عزيزم حاجتي داري؟
بينم چشمان خيست آيا گفته اي دارد؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما اينک وضويي کن
خجالت مي کشي از من بگو جز من کس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم کن بدان آغوش من باز است
براي درک آغوشت شروع کن يک قدم با تو
تمام گام هاي مانده اش با من !!!




